تبليغاتX
گل و قداره - نوچه ها

گل و قداره

تئاتر و هنر های نمایشی

زندگي براي انسانهايي از جنس نوچه ها با واژه  سياه و تاريك خشونت و هرچه اينگونه در جان جامعه تبلور مي يابد عجين است نوچه ها ميدانند كه زندگي براي انها با جنگ و مبارزه براي بقا برابر است و براي واژه حيات تعريفي جز آن ندارند

آموخته اند كه هر آنكس چون آنان است انسان است و هرآنكس جز آنان است از ما بهتران است تصور من از نوچه ها هميشه بازوان قدرت مندي بوده است كه قسمت تاريك قصه با آن گلوي قسمت روشن تر را ميفشارد . آيا ميتوان تصور كرد مبناي همه زندگي ها  و دغدغه شروع همه زندگي ها ايجاد يك فضاي امن است؟ اگر اينگونه است بايد گفت اين قشر نگون بخت مانند گربه اي هستند كه هميشه براي گرفتن دم خود ميچرخد و ميچرخد و هيچ گاه به آن نميرسد

دم نوچه ها يك نقطه  امن است كه در آن براي به دندان كشيدن نان فشار دو فك زياد نباشد آنجا كه شانه ها از زير بار  فشار جامعه و سنت هاش و قوانين مزخرفش و همه چيز بدش  اندكي رهايي يابند

اشاره به ميزان سن

نوچه1: باباي تو كه يل كبير بازاره...باباي دختره هم قد باباي تو مالي منالي ماتركي داره يا نه؟

و نوچه دو در اين هنگام بيشترين فشار را تحمل ميكند كه او هنوز راهي طولاني و بعيد دارد تا محلي از اعراب بيابد

سلسله مراتب در نوچه ها مدل بسيار فشرده اي از آنچه در جهانبيني قواعد اجتماعي ميگذرد است ما در ميانه هاي زمان نمايش آنجا كه از كلمه انتظار دائمي براي مرجان و بلقيس و همه مرجان ها و بلقيس ها سخن به ميان مي آيد دو نوچه را  در تعريفي متفاوت براي معرفي تابلويي كه اين سلسله مراتب را به اين انتظار ابدي و اين اسارت در انتظار ابدي پيوند دهد  ميبينيم و از همينجا ميدانيم كه آنچه ميبينيم بي رحمانه ترين و البته شيرين ترين قسمت اين نمايش است

كلي تر كه نگاه كنيم در مدل جامع تر يعني اجتماع كنوني هم همانجايي كه بي رحمي ها و شقاوت ها بيشتر است و همانجايي كه براي به دندان كشيدن يك قطعه نان بايد و بايد كه فكين قوي داشت و همانجايي كه آشنا ترين تابلوهايش كودكاني هستند كه پابرهنه با شلوار هاي گشاد و بلند  و خيس و خاكي و آب بيني سرازير به چشمان شما چنان خيره اند و مينگرند كه گويي به موجوداتي فرازميني نگاه ميكنند آنها هرگز نميخواهند جاي شما باشند چون نميدانند كه ميتوانند  آنجا و در آن كاهگي ها و لابلاي همان سقف هاي كوتاه به دنيا آمده اند و مقدر است كه همانجا هم بمانند

آنها لذت يك آبتني در جوي لجن كنار خانه شان را به صد استخر آب گرم مجهز به جكوزي و سونا نميدهند چون نميدانند و نميشناسندش و چون بشناسند و چون بدانند كه ميتوانند  سلسله مراتبشان براي رسيدن به آن آغاز ميشوساقي به جام عدل بده ساقي تا گدا غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند

راس اين هرم كاكاست كه دغدغه اي ديگر و رويايي ديگر و تحليلي ديگر دارد و قاعده آن نوچه 2 است كه همه حركات نوچه 1 را چون ضبط صوت نگه ميدارد كسي چه ميداند شايد زماني كه او نوچه 1 ميشود زياد  دور نباشد و اگر اينگونه است ايمان دارم مبدا و مقصد همين است

آنچه تفاوت ميكند انگيزه رسيدن به مقصد است كه براي بعضي شتاب بيشتر و براي برخي شتاب كمتري را به دنبال دارد

 چه چيز باعث شده تا تو در اين را قدم بگذاري؟

چگونه مي انديشي؟

تا كجا به رفتن ايمان داري؟

تاب مي آوري؟

تاب مي آوري

ميدانم

و روزي ديگر

خورشيد

از سر شانه هايت گذر خواهد كرد

و تو

خواهي خنديد

و پاييز

وسرما

وبغض

وزمان

وبوران

تا دل تاريك خاك

خواهد گريخت

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:55  توسط محمدرضامولودی  |