تبليغاتX
گل و قداره - پدر مرجان

گل و قداره

تئاتر و هنر های نمایشی

نو آموزي كه ميانگارد ره آوردي كه ديگران تحفه اش ميسازند  را ميبايست پاس داشت او پدر مرجان  و به باور اين جانب با انگيزه ترين مجبور اين  تراژديست كه  لب آ لب  جواني و سرور و فارغ از دغدغه هاي دنيايي كه پيرامون اوست و او تا اينك در امنيت  كانون گرمي كه برايش مهيا ساخته اند به آرامي زيسته است

 به دنيا مي آيد

بنده در تحليل ماضي خود او را به كستني تشبيه كرده ام كه در دوران پر  از ترس و وحشت آغازين تغيير استبداد و جابجايي قدرت  با دنيايي نشاط و براي  آرمانهايي كه هرگز از يك شعار تجاوز نميكنند و به قول رادي كبير در كاكتوس

كليشه هاي پت و پهن كه با همه گندگي به يك مورچه هم اصابت نميكنند

و براي نجات كشورشان با همه اندوخته هايي كه از دنيايي ديگر گونه ارمغان آورده اند و مي انگارند براي چنين تحولي بسيار هم هست چونان تحصيل كردگان نخستي كه طليعه دار نخبگاني بودند كه با هزار طمطراق و بوق و كرنا آمدند تا ايراني ديگر بسازند ايراني نو با انديشه هايي نو ايراني كه هم سو با جهان بيرون از ايران به سمت مرز هاي پيشرفت و پيروزي و با سرعتي خيره كننده جلو خواهد رفت چون آنها ميخواهند و چون آنها خود را اسباب اين بزرگي ميدانند اما...

چندي نميگذرد كه همين آدمها آنقدر در جهان كوچك  و فشار زده و متحجر پيرامونشان گم ميشوند كه تمام خوابهاي طلاييشان را به فراموشي ميسپارند و  با تمام روياهايشان بدرود گفته ديگر نمي توانند حجي درستي از تمدن داشته باشند و آنقدر عقب ميمانند كه گويي از نسلي هستند كه قرنهاست منقرض گشته است  اينگونه پدرمرجان براي زيارت خدايي كه از رگ گردن به او نزديك تر است و دانستن اين نكته روشن تر از روز از ابتدايي ترين الطاف روشن فكري و دگر انديشيست تمام جان و مال و ناموس خود را به ريسك ميسپارد و با امكانات اوليه سفر كه آن روز ها براي زائران حج آن مكان موعود را بسي دست نيافتني ميكرد به اين راه دشوار و بيهوده گام ميسپارد و در اين را ه جان ميبازد و همسر و يگانه دختش را به كسي ميسپارد كه

داش آقا هزار جور حرف پشت سرشه

نكته ديگر كه صحت  عرض بالا را گواه است دلالت ابلهانه او به پاكي كسيست كه بلقيس كه در خانه است و لاجرم غافل از چند و چون ديگران به هزار دليل عكس آن را اثبات ميكند

اينك كه او آرمان هاي جديد و متحجر خود را پوچ ميبيند مجبور به پزيرش خواسته اي ميشود كه

پدر مرجان: من زير بار نميرم

...

پدر مرجان: ببين بلقيس .....اما اين يكي رو ميگم نه

در انتها البته طبق ميزان سن بنده كلاهي كه بلقيس به سر او مينهد البته كلاهيست كه استبداد پنهان متن كه همان مفهوم عام جامعه است بر سرش مينهد و البته كه اين از اولين برخورد او با جامعه سنتي و زخم خورده ايران  شروع ميشود و نه اينك  . مقصود برخورد اوليه او با نوچه هاست كه به نوعي آدمهاي روزمره و نگون بخت و مصيبت زده اي هستند  كه چون نميدانند  هستند و ندانستن و نفهميدن بزرگ ترين دليل زندگي آنهاست

كساني كه مدرنيته اعاي نجات آنها را دارد اما  در مواجهه با آنها در تنگنا ميماند

پدر مرجان

مستطيل كج و موجي از زمان و مكان

اينك

زمان وداع است

و كودك شير خوارت

در پتو نميماند

به همه آسمان بگوييد

ما امشب

عروسي داريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:30  توسط محمدرضامولودی  |