تبليغاتX
گل و قداره - بلقیس و مرجان

گل و قداره

تئاتر و هنر های نمایشی

نمايش  خوب و خوش دست گل و قداره نوشته بهزاد فراهاني  اينك  در آخرين روز ها و ساعات قبل از تولد خو است و من در اين لحظات حس ميكنم كه آرماني ترين خواهش ها و رو ياهايي كه از خدا مي خواهم در يك اجراي موفق خلاصه ميشود

ميخواهم تلاش كنم تا آنچه در مورد اين نمايش برداشت داشته ام بنگارم تا زين پس اگر هر از چند گاهي به اين دست نوشته سركي كشيدم بياد بياورم كه روزگاري نه چندان دور در باب اين تئاتر چگونه انديشيده ام

البته براي من كه اصولا نويسنده نيستم نگاشتن و به تحرير در آوردن مكنونات قلبي و احساسات جاري و انديشه هاي خرد و كلان آن هم از نوع تحليلي كمي دشوار به نظر ميرسد اما ميخواهم بنگارم پس مي نگارم نگاريدني

براي من اولين و اساسي ترين گام شروع نمايش بود آنجا كه بلقيس خطاب به دختر جوان و شادابش تذكر ميدهد كه جامعه پيرامونش به او اجازه نميدهد تا احساسات خود را حتي در كنار كانون گرم خانواده و مادر و البته حتي در جلو آيينه بيان كند

بلقيس به عنوان زني كه ما در طول نمايش او را به عنوان يك  پيشرو ميشناسيم و يك صف شكن چرا كه او در تقابل با  افكار عمومي و انتظاراتي كه جامعه از او دارد و در تريبون شان خانوادگي مطرح ميشود و از زبان پدر بازاري مآب او بازگو ميگردد قصد شورش دارد كه نظام مقتدر و ديكتاتوري حاكم بر مناسبات اجتماعي و خانوادگي و حتي نظام سياسي و اقتصادي موجود در جامعه ما او را وادار به تسليم ميكند  و او چون ديگر گوشه هاي اين لحاف چهل تيكه( جامعه هفتاد  و دو ملتي فكري ايران) در اين نظم و ديسيپلين حل ميشود

بلقيس . زن . مادر . مام . ميهن . ايران

من به نوعي اورا نشان ايران در ابتداي مدرنيته هم ميدانم مثلا سالهاي درگيري هاي مشروطيت و استبداد قاجار و محمد علي شاه و درگيري هاي طهران و  مجلس و .. و در انتها ظهور استبداد رضاخاني

آنجا ما ايراني را ديديم و مادري را ديديم و زني را ديديم كه ميخواهد متفاوت از آنچه تا كنون همنوعانش زيسته اند بزيد و در اين راه و براي اين آرمان ميكوشد و ميجنگد اما چون تكتاز است و چون صف شكن است و چون انديشه غالب پيرامونش او را در اين نوع انديشي ياري نميدهد و همراهي نميكند محكوم به ماندن در تنگنا و حبس و حصاري ابدي و شكست ميشود

((دختركم...عزيزكم...خرگوش سفيد تو جنگل سرد برف ...چيزي رو صيد نميكنه...اون فقط صيد ميشه...خوشا به حال كسي كه توين ميون...گير صياد با مروت بيافته))

اين همان بلقيس است كه ميگويد

((دهنم رو سرب ميريزم و بله نميگم...))

بلقيس اينگونه است كه مظهر رنج است و شكوه ... شكست است و غرور... عشق است و عطش و... وفاداري كه ارزنده ترين زينت زن ايرانيست تنها مقوله ايست كه ميان انديشه هاي نويسنده و نظام اجتماعي به طور موكد و تاكيد پذير و اشتراكي جريان دارد

((بلقيس خانم گفت درسته كه  قرار بوده با رفتن حاجي ما قباله رو بديم به آكل ولي نميديم تا حاجي برگرده شايد اصلا نيازي نباشه...))

او حساب گر است و خوش فكر او قويست و  ساكت او اهل فرياد نيست مگر آنجا كه بخواهد مردي را ساكت كند او بيدريغ است و ميپسندد با او اينگونه باشند او هنوز كه هنو زه بعد از پنجاه سال خود را در اوج ميبيند چرا كه همه موانع بزرگي خود را از ميان برداشته و نابود شده مي انگارد غافل از اين كه جامعه پيرامون او حتي براي اين لحظات هم يك آنتي دارد

مرجان

او اين ميان از دومين نسل تفاوت طلب  شورشي است كه مناسبات اجتماعي را حتي آن گونه كه هم نسلان مادر ميپذيرند رد ميكند

(( پدر مرحومم تازه رفته اون دنيا...خدا بيامرزدش))

نسلي كه واقع بيني به آنها اجازه نمي دهد هر فرمان سنتي را بدون تحليل بر بتابند  مرجان در آغاز نيو مدر نيته اي ديگر نماينده همه زناني است كه ميپندارند اگر بخواهند ميتوانند از دنياي خود و جهان پيرامونشان حق برباد رفته همه نسلشان را بگيرند و ثابت كنند كه پيشينيانشان در احقاق حقوق حقه شان سست انديش و سهل انگار بوده اند آنها روشي ديگر دارند و متدي ديگر را اتود ميزنند و مي خواهند تا بدون در نظر گرفتن نتيجه همه به اين روش ايمان آورند

مرجان در نوع رفتار و پوشش و گويش و عمل كاملا سعي ميكند متفاوت از مادر باشد و اين را تنها راه  نجات از دچار نشدن به سرنوشت مادر ميداند

او دريچه هاي قلب و روح خود را براي ورود الهه عشق مي گشايد و در پزيرش عشق آكل لحظه اي درنگ نميكند

اما همه سئوالهاي او حتي در زماني كه آقا بزرگ نيست توسط روش زندگي آقا بزرگ مابانه پاسخ داده ميشود

((كمكم دارم به اين نتيجه ميرسم كه سرنوشت منم مث مادرمه مادر اونم مث مادرشه...))

و چون ميداند آنچه به عنوان جهانبيني مبارزه در مخيله ميپروراند در برابر نيروي بي انتهاي دشمن كم مي آورد به سنت ها متوسل ميشود و راهكار ميجويد و اينگونه در راهي قدم ميگذارد كه در انتها به بلقيس ماندن منتهي خواهد شد اسارتي جاودان و انتظار  تا ظهور مام ميهني ديگر

مرجان: چند سالته مشهدي

پيشكار: هفتاد هشتاد سال

مرجان: ازت خواهش ميكنم از تجربه هاي سالون سالت كمك بگير بگو من بايد چيكار كنم

 

 

مرجان بمان

بمان

آرام بگير

اينجا

اين پهن خاك

ديگر صداي شيهه هيچ مادياني را

بياد نخواهد آورد

مرجان

بمان

بمان

در كنج خانه بمان مرجان

و چارقد كودري نياكانت را

بر گونه هايت بكش

هنوز تا ايمان بلعيدن

فاصله بسيار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:5  توسط محمدرضامولودی  |